۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
69- روزمرهء ساده!
شاید اگر همسر هیس نبودم و خیالم از بابت وزنش راحت نبود، عمرا" دوباره شیرینی پزی رو شروع می کردم. شیرینی پزی و کلا" درست کردن هر خوراکی که شیرین باشه همیشه باعث آرامش اعصاب من بوده! از طرفی نه که کلا" اعصاب من همیشهء خدا به هم ریخته است، همین باعث شده که همیشه سورپرایزی از نوع ِخوراکی برای هیس داشته باشم!
دیروز شب سیلوِستا یا همون شب سال نو با تولد مادر شوهر محترمه یکی شده بود و به همین مناسبت بنده سعی کردم همانند یک عدد عروس ِ سوگلی!! عمل کنم و این درست شد!
حالا در نظر بگیرید کار تموم شد و یه عکس هم ازش گرفتم که بفرستم خدمت مامان ِ محترمه که بدونن هنوز از انگشتان دخترشون همین طور هنر می باره و کسی جلوی بالا رفتنش از پله های ترقی رو نگرفته!
خلاصه که در همین احوال که من درگیر برون ریز استعدادهام بودم، آقای هیس خبر دادن که " نیازی نیست عروس خوب بودن ات رو در قالب کیک درست کردن، تفهیم خانواده کنی چون کیک خریدن! "
یعنی اگه راه داشت همون موقع کیک رو می بردم می دادم همسایه بغلی که صدای جیغ جیغ ِ بچه هاش اعصاب و روان برای من نذاشته بود! اما مگه دلم اومد!!
کاری ندارم به اینکه موقع مهمونی خیلی اتفاقی وروجک ِ خواهر شوهر محترمه عکس کیک رو دید و بعد هم ساعت یک صبح ما راهی خونه شدیم که کیک رو به تولد برسونیم!
+ آتشبازی اینجا هم خوب بود. فقط مشکل مه بود که کاسه کوزه ها رو تا حدی به هم ریخت اما مردم آتشی می سوزوندن. من هم در راستای هر چه زودتر تموم شدن ِ انبار مهمات ِ وروجک ِ خواهر شوهر محترمه، آتشی سوزوندم و ترقه مرقه ای بود که آتش می زدم!
+ مدام به خودم می گویم:" می گذرد! زود"
کاش همین باشد!
+ مدام به خودم می گویم:" می گذرد! زود"
کاش همین باشد!
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
68- مامان ِ حاضر جواب!
مامان محترمه دیروز برای پاره ای کارهای مربوط به همون ساختمونمون که چند سالی هست در دست ِ احداثه!! رفته بودن شهرداری. کلا" پرنده که اونجا پر نمی زده. یه عده انگشت شماری از کارمندا تشریف داشتن که اونا هم داشتن آماده می شدن تشریف ببرن! یعنی رسما" شهرداری تعطیل و بزن که بریم!! مامان پرسیده:" چرا به کار ارباب رجوع رسیدگی نمی کنید؟"
همون کارمندایی که داشتن تشریف مبارکشون رو می بردن اعلام می کنن که:" امروز راهپیماییه! دستور دادن همه بریم! شما نمیاید؟"
مامان محترمه حاضر جوابانه!!:" به ما که مجوز ندادن اما انگار به شما مجوز که دادن هیچی، اضافه کاری هم حساب میشه براتون!"
+ داشتم فیلم مصاحبهء بعد از راهپیمایی دیروز رو می دیدم. یعنی من موندم این مردمی که این دری وری ها رو می گفتن، توی این مملکت زندگی نمی کنن؟؟!
+ داشتم فیلم مصاحبهء بعد از راهپیمایی دیروز رو می دیدم. یعنی من موندم این مردمی که این دری وری ها رو می گفتن، توی این مملکت زندگی نمی کنن؟؟!
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
67- لقب ِ تازه!
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دو تا لقب دیگه هم به القابمون اضافه شد!!
من هیچوقت آدم مذهبی نبودم اما تا جایی که می دونم در همه ادیان، توهین جز کارهای ناشایت بوده و هست! مگر اینکه تغییر کرده باشه و من در جریانش نباشم!! به هر حال از یه آقایی که به اصطلاح در دین به جایی رسیده که یه عده ای پشت سرش به نماز می ایستند واقعا" انتظار نمی ره که در این حد زننده صحبت کنه!
هر چند که این روزها تنها چیزی که در بین رده دولتی به چشم نمیاد، پایبند بودن به اصول دینی و انسانی هست!
۱۳۸۸ دی ۸, سهشنبه
66- بعد از عاشورا به همرا سد شکن!!
این روزها مدام به این فکر می کنم که بعد از این چی میشه! و تنها چیزی که توی ذهن ام پر رنگ تر میشه، تاریکی هست! دیشب من و هیس در مورد این موضوع بحث می کردیم که:" حالا نفر اول مملکت! هیچی نفهم! مگه این آدم چهار تا مشاور نداره بغل دستش که راهنماییش کنن؟" ما آدم های معمولی که دغدغه های معمولی هم داریم، برای هر تصمیم چند تا مشاوره می گیریم و مشورت می کنیم اونوقت یه آدم با این جایگاه... ! موضوع اینه که اینطور هم داره خودش رو به نابودی می کشه که خواست همهء ماست، و هم جوانهای مملکت رو داره فنا می کنه! من واقعا نمی تونم درک کنم که چرا تا این حد بی فکر!
+ من نمی دونم این اطلاعات تا چه حد درسته اما بد نیست داشته های خودتون رو با داشته.های ر.هبر مقایسه کنید! هر چند که از این جیب به اون جیبه!
۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه
65- کشتار ِ اینها!
همیشه از استرس بیزار بودم و البته کل زندگیم هم به داشتن استرس اون هم نوع شدیدش گذشته! البته استرس داشتن من نه از چهره ام معلوم میشه و نه میشه از رفتارم چیزی فهمید! در کل از اون دسته از آدم هایی هستم که خوب حفظ ظاهر می کنن! و این حفظ ظاهر کردن باعث شده که بر اثر فشردن زیاد دندان ها به هم در حین استرس، فک مبارک کارآیی های خودش رو از دست بده و گاهی اوقات قفل بشه و یه جماعتی از شنیدین صدای ِ گرمم بی نصیب بمونن! حالا کاری ندارم که شب به شب باید با یه قالب توی دهن بخوابم و مدام حواسم باشه که یه وقتی حشره ای، جونوری چیزی سر از دهن مبارک اینجانب در نیاره!
تصمیم ندارم بحثی رو شروع کنم و یا ماجرایی رو بازگو کنم، فقط اینکه، امروز از صبح آنچنان دچار استرسی بودم که پنج ماه تحت درمان بودن کامل به باد رفت. امروز رسما فک مبارک س.ر.و.ی.س شد و در حال حاضر یک ساعتی هست که من دست به فک، روی مبل ولو شدم و سعی می کنم طوری ماساژش بدم که حداقل بشه باهاش چهار کلام حرف زد!
اخبار امروز واقعا هولناک بود! هیچ چیز نمیشه گفت. حتی نمیشه به چیزی فکر کرد. من... ترسیده ام. درست مثل روزی که یکی از همین ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت.ی ها دست مامان رو شکست! من امروز درست مثل همون روز ترسیدم. و قفل شدن فک ِ من در مقابل کشتار ِ بزرگ ِ اینها درست در چنین روزی، اتفاق کوچکی هست!
۱۳۸۸ دی ۴, جمعه
64- بازی وبلاگی!
اینروزها بازی ای بین بچه های وبلاگنویس مد شده که باید پنج مورد از اخلاقیات گل و بلبل رو نام برد. وقتی توی وبلاگ ها سرک می کشیدم و خصوصیات رو می خوندم، می دیدم عجیب من همه خصوصیات رو دارا هستم! چیزی نیست که من نخونده باشم و در من وجود نداشته باشه! به دعوت دو تا از دوستان عزیزم زیگزاگ و چغاله بادوم این بازی رو انجام می دم. با اینکه سخته انتخاب کردن از میون این همه اخلاقیات خوب!! اما انگار چاره ای نیست!
1- بارزترین خصوصیت من، منطقی بودن عجیب ِ من هست! نمی خوام بگم آدم احساساتی و رمانتیکی نیستم، اما زمانی که قرار بر گرفتن تصمیمی باشه، امکان نداره روی جوانب عاطفی تصمیمم فکر کنم!
2- از اون دسته از آدم ها وسواسی هستم که باید همه چیز در اطرافم فوق العاده مرتب باشه، اما این دلیل نمیشه که بعضی اوقات شلخته نباشم و جوراب ِ نازک مچی ام رو از توی هیچ کدوم از کشوهای لباسهام پیدا نکنم و مجبور بشم بدون جوراب تشریفم روببرم مهمونی! درست مثل همین دیشب!!
3- وقتی عصبانی می شم، دیگه عصبانی شدم و خدا به داد کسی که در اون زمان دم دستم هست، برسه! دو حالت داره، یا سکوت مطلق می شم یا فریاد ِ گوشخراش! در هر دو حالت هم خودم بیشتر از کسی که دم دستم هست اذیت میشم.
4- وقتی از لحاظ روحی خیلی اذیت بشم، فقط کافیه بخوابم! از خواب که بیدار بشم، همه چیز رو برای خودم حل شده می دونم و خیلی راحت تصمیم تازه ای می گیرم!
5- همیشه خدا در حال عذاب وجدان هستم! اونهم به خاطر خوردن! یعنی امکان نداره من یه لیوان آب بخورم و به این فکر نکنم که الان این یه لیوان آب که قلنبه شده، از کجای هیکلم می زنه بیرون!؟ نه اینکه پرخور باشم، نه! اما عجیب استعدادی دارم توی چاق شدن! یعنی نفس کشیدن هام هم باید روی حساب کتاب باشه که نکنه چاق بشم! همین باعث میشه که در همه حال، فکر وزنم باشم!! حتی بیشتر از فکر کردن به اهدافم!!:دی
چون احتمالا" همه دوستان وبلاگ نویس توی این بازی شرکت کردن و من آخرین نفر بودم، بهتر دیدم که از کسی اسم نبرم! هر کس این بازی رو انجام نداده از طرف من دعوت هست!
+ هیچ چیز به اندازه هدیه گرفتن ِ این کتاب اون هم به زبان آلمانی، نمی تونست من رو این همه خوشحال کنه.
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
63- اندر بی استعدادی چشم!
همیشه برای من پیدا کردن استعدادهای خفته در وجودم، که ماشاااله اونقدر زیاد هستن که خودم یه عمره انگشت حیرت به دندون دارم!!، انقدر جذاب بوده که شاید کل عمرم به همین موضوع اختصاص پیدا کرده!!
حالا فکرش رو بکنید یهو بری توی وبلاگ یکی از دوستان - سلام نسرین جان. خوبی؟- و ببینی در مورد یکی از استعدادهات نوشته و تبلیغ هم کرده! خوب توی نگاه اول انقدر جذاب هست که از فرط ذوق مرگی، براش یه کامنت چهار، پنج خطی می نویسی و بعد هم کلی خنده ات می گیره که، عجب فرصت طلبی هست این نسرین و عجب چشمی داری تو و به به و چه چه!
اما همه این ذوق مرگی فقط دو دقیقه طول می کشد و به محض اینکه یادت می افتد که خانواده همسر محترم از یه طریق هایی که ابدا" فکرش را هم نمی کردی راه پیدا کرده اند به وبلاگ ات و احتمالا" وبلاگ های دوستان را هم نظری می اندازند و احتمالا" تا حالا در مورد کشف این استعداد آخرت هم بوهایی برده اند، خنده از لبت می رود و می نشینی فکر می کنی که حالا چه کنی با این موضوع!؟!
آن هم با توجه به اینکه خانواده آقای هیس خانواده حادثه خیزی هستند و دست این شش ماهء ایران را از پشت بسته اند با این همه اتفاق عجیب و غریب، اگر تا حالا دلیل پیدا نکرده بودند برای رخ داد ِ مسائل، حالا احتمالا" اگر حتی کسی اشتهایش کم یا زیاد هم شود می اندازند گردن اینجانب! البته گردن من که نه! گردن چشم های شهلایی زیبایم!:دی
به هر حال که همین کافی بود که یک صبح تا شب وقت بگذارم برای اینکه راه حلی پیدا کنم برای خنثی کردن ِ این پست ِ خودم! به هر حال که من از همین تریبون اعلام می کنم:" چشمای من همچین استعدادی هم ندارند که نسرین این همه بزرگش می کند!!:دی
دلیلش هم این است که دیروز برفی آمد که بیا و ببین! "
قبول نداری؟!
سندش موجوده!!
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
62- ابروی کور شده!
هیچ چیز برای یه خانوم بدتر از این نیست که با دستای خودش بزنه چشم و چال خودش رو در بیاره!!
دو هفته ای دست به ابروهای محترم نزده بودم که به اصطلاح پر بشه و یه مدل تازه ای بهش بدم و یه تنوعی توی چهره ام ایجاد کنم! امروز این کار رو کردم اما نمی دونم چرا به جای تنوع، تهوع ایجاد شد!!
در حال حاضر چشم راست محترم و چشم چپ محترم، هر کدوم برای یه منطقه جغرافیایی هستن! چشم راست به واسطه ابروی رو هوا رفته اش، شده کشیده! و چشم چپ به واسطه ابروی صافش، شده گرد! هیچ جوره هم نمیشه که درست بشه!
از شانس بسیار نجومی بنده، توی این هفتهء جدید هم، دو تا مهمونی دعوتم و احتمالا" مجبورم مدام با چهره متعجب، نظاره گر ِ حضار باشم که نکنه کسی بفهمه موضوع چیه!!
از شانس بسیار نجومی بنده، توی این هفتهء جدید هم، دو تا مهمونی دعوتم و احتمالا" مجبورم مدام با چهره متعجب، نظاره گر ِ حضار باشم که نکنه کسی بفهمه موضوع چیه!!
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
61- امری باشه!؟
+ اگر الآن فکر کردید ما از در که می ریم بیرون تا کمر توی برف گیر می کنیم، باید بگم که سخت در اشتباهید!! یعنی خدا این یک جفت چشم رو از من نگیره که روی خودم و آب و هوا دقیقا" برعکس جواب می ده!! رو شما ها رو نمی دونم والا!! اما گفته باشم، کسی اگه کاری چیزی داره که می خواد برعکس جواب بده!!، مثلا" زشته می خواد خوشگل بشه!! چاقه می خواد لاغر بشه! بی سر و زبونه می خواد خوش سر و زبون بشه! از ادامه رابطه اش با دوست پسرش، شوهرش، دوست دخترش، خانومش وامونده و می خواد همه چیز مثل روزهای خوش اول بشه!! و خلاصه هر کاری باشه، عنوان کنه، من دریغ نمی کنم!!
من برای عکس ها بی تقصیرم! گویا مشکل از هاست بوده!
+ برگردوندن اعتماد به نفس به من، دشوارترین ِ کارهاست که تا حالا تنها کسی که تونسته این مهم رو انجام بده خودم بودم! خوشحالم که از حالا به بعد می تونم با خیال راحت توی آغوش ات جا بگیرم و مطمئن باشم که تو از پسش بر میای!
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
60- برف... سُرخوردن!
بالاخره اینجا هم برف شروع به باریدن مداوم کرد! یعنی از همین حالا دیگه من باید با نذر و نیاز برم بیرون تا بلکه سالم برگردم خونه! تنها دلیلش هم این هست که، استعداد عجیبی توی سُر خوردن دارم! یعنی کافیه من حس کنم زمین یه کم سُر هست، همین کافیه برای تضمین چندین مرتبه رو هوا رفتن و پخش زمین شدن! بعد کلا" نه که من وقتی سُر بخورم دیگه هیچ جوره نمی تونم خودم رو کنترل کنم و در حین سر خوردن تا زمین خوردن به جای اینکه سعی کنم دستاویزی، آدمی، دیواری، هوایی چیزی پیدا کنم برای نگه داشتن ِ خودم، خودم رو آماده می کنم که بعد از با زمین یکی شدن، با جماعت تماشاچی همراه بشم و هرهر به خودم بخندم!
کیفیت پایین عکس ها بدلیل گرفتن از پشت شیشه هست نه وجود مه!! کی بود گفت:" چه شیشهء کثیفی؟!":دی
+ و +۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
59- همسایه های پر صدا!
انقدر هی از این سکوت ساختمونمون گفتم که بالاخره چشم خورد! یعنی اینروزها وضعیتی شده ها! این همسایه اسباب کشی می کنه می ره، اون یکی اسباب بر می داره میاد! یعنی توی این هفته توی طبقه ما فقط دو تا آپارتمان پر و خالی شده! حالا کاری ندارم به بقیه طبقات!
اینروزها توی این ساختمون تنها چیزی که مفهوم نداره ساعت بی صدایی و روز استراحت هست! از بس هم که همه براشون غیرعادی هست، هیچ کس به روی خودش نمیاره! این همسایه بالایی که خدا بهش برکت بده!! امروز سر ساعت دو شروع کرد به جابجا کردن وسایلش تا ساعت سه! یعنی دقیقا یک ساعت این وسایل رو می کشید اینور می کشید اونور! به نظرم آخرش هم به نتیجه نرسید چون از ساعت هشت شب باز شروع به کار کرده!
با حساب کتابی که من کردم و بزن و بکوب و بِکِش بِکِشی که اینا دارن، یقینا" فردا صبح دیگه از تخت خواب ما سر در میارن! همسایه های اینور و اونور هم که دیگه هیچی! با این میخ کوبی که اینا دارن، تا هفته دیگه فکر نمی کنم دیگه دیواری باقی بمونه! یعنی از هفته دیگه رسما" آپارتمان ما و همسایه اینوری و همسایه اونوری و همسایه بالایی میشه یه آپارتمان و باید با هم دیگه زندگی کنیم! فقط جای شکرش باقیه که در اونصورت سه تا سرویس بهداشتی داریم!
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
58- مجلس عیش و نوش!
خدا رو شکر نمردیم و پامون به مجلس لهو و لعب هم باز شد!:دی
من چه وقتی که ایران بودم و چه حالا که اینجام اهل نوشیدنی های الکلی نبودم و نیستم. به عقیده من چیزی که طعم خوبی نداره دلیلی هم نداره که نوشیده بشه و یا خورده! یادمه اولین باری که تو ایران پیش اومد و از همه جا بی خبر به هوای ِ چشیدن یه طعم دلپذیر، بهش لب زدم، همچین تصورات ذهنیم ریخت به هم که سوختنم تا ته معده فراموشم شد! اینجا هم که زیاد فرقی نکرده موضوع! نه من می نوشم و نه هیس.
جمعه سر کلاس، صحبت مهمونی آخر سال بود و اینکه یه عده از بچه های روس تصمیم دارن همه رو مهمون کنن. یه برگه دست به دست می چرخید و هر کس تمایل داشت توی مهمونی شرکت کنه اسمش رو توی لیست وارد می کرد. من هم که کلا" خوشحال و بی خبر از فرم ِ مهمونی های روس ها، پیش خودم حساب کردم یه گپی می زنیم و یه قهوه ای می نوشیم و بعد هم راهی خونه می شیم! اسمم رو که نوشتم تازه کاشف به عمل اومد که توی مهمونی تنها نوشیدنی های الکلی سرو میشه و تنها چیزی که نیست قهوه هست. یکی از بچه های مسلمان اسمش رو حذف کرد، اما من و یه عده دیگه نه! من که پرو پرو حتی تصور این رو هم نکردم که اگه اسمم توی اون لیست نباشه بهتره، حالا نه به واسطه دین بلکه به واسطه عدم تمایل به نوشیدن!!
پیش خودم حساب کردم، به جهنم که قهوه نیست! بالاخره چای که پیدا میشه! اونم نبود؟! بازم مهم نیست! نشستن وسط یه عده که می خوان شادی کنن خالی از لطف نیست، حالا به هر صورت!
بغل دستی من یه آقای کانادایی هست و خوب حواسش جمع همه جا هست و یه بار هم مچ من رو در حین تُف کردن ِ یه کاکائوی الکلی گرفته!! با کنجکاوی پرسید:" تو الکل دووست نداری اما اجازه داری الکل بنوشی؟" فقط گفتم" من اجازه هر کاری دارم، چون انسانم!"
یعنی فقط همین رو کم داشتم که اینجا هم یه گشت ارشاد باشه!! حالا ایرانی نشد، کانادایی! :دی
اینکه به واسطه دین بهم یادآوری بشه چه اجازه ای دارم و چه اجازه ای نه، برام حس ِ انسانی بی اراده و بدون شعور رو بوجود میاره که تنها می پذیره! در حالی که باید تجربه کرد و با منطق پذیرفت چه در چهارچوب دین و چه فراتر از اون!
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
57- بچه دار شدن ِ اجباری!!
کی می گه ما ایرانی ها فضولیم - البته بهتره بگم کنجکاو!! - و هی توی سوراخ سنبهء زندگی ِ هم سرک می کشیم؟! ایرانی جماعت رو دیدید؟ ضربدر صد کنید به اضافه ده، اونوقت تازه میشه اندازه انگشت کوچیکه خارجی ها توی فضولی!! - همین فضولی خوبه!!- یعنی با این خارجی جماعت نباید زیاد خندید و الا معلوم نیست کجاها بخوان سرک بکشن!
مادر شوهر محترم کم بودن برای گیر دادن به بچه دار شدن، همکلاسی های کلاس زبان هم اضافه شدن!
امروز همگی جمیعا" به این نتیجه رسیدن که داره زمان بچه دار شدنه من میگذره و من و هیس باید سریع دست بجنبونیم!!:دی
خدا رو شکر انقدر بی حیا هستن که دختر و پسر و زن و مرد هم ندارن!! همگی هم صاحب نظر!! همگی هم که کارشناس!! کم مونده بود دیگه برای من و هیس زمان تعیین کنن که مثلا تا فلان زمان اگر شدید که شدید اگر نشدید به زور باید بشید!!
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
56- تعادل ِ نامتعادل!
اثرات آنفلانزای ِ جک و جونوری هنوز همینطور از سر و روی من میباره و بنده با پرویی تمام سعی می کنم اصلا" به روی خودم نیارم که هی تب می کنم و هی لرز! البته این بی عاری چند دلیل داره! اول اینکه مامان ِ محترمه برگشتن ایران و کسی اینجا نیست که نازم رو بکشه و هی بهم برسه! و دوم اینکه انقدر درس عقب افتاده دارم که ابدا" وقت ندارم به مریضی و حاشیه اش فکر کنم!
همیشه سخت ترین قسمت زندگی هماهنگی بین اهداف و امکانات هست و البته این موضوع برای کسانی دشوارتر میشه که هم خر رو بخوان هم خرما رو! یعنی هم علم بخوان هم ثروت!! روی مستقیم صحبت با خودمه!!
استقلال مالی داشتن همیشه برای من اون هم با علاقه زیادی که به پول و پس انداز دارم، عجیب لازم بوده و هست!! و البته استقلال مالی جز با داشتن شغل و درآمد به دست نمیاد! حالا در نظر بگیرید این با برنامه ریزی من برای آینده و البته هدفی که دارم تا حد زیادی مغایر هست! چون راهی که من دارم همچین درآمد زا نیست که بشه روش حساب کرد! حداقل تا زمانی که مثلا" یه شانسی بیارم در حد نویسنده مجموعه داستان های " هری پاتر!! " که اونم نه من انقدر شانس بی در و پیکری می تونم داشته باشم، نه ذهن ام اونقدر می تونه غیرواقعی پرداز باشه!!
اینروزها درگیر بررسی اوضاع و شرایط موجودِ اینجا هستم برای تصمیم نهایی گرفتن! پیدا کردن گزینه های پر درآمد و جمع بندی اونها از هر لحاظ یه طرف، فهمیدن موضوع بازنشستگی اینجا یه طرف ِ دیگه!
راستش از وقتی فهمیدم بازنشستگی اینجا برای خانوم ها مثل ایران با بیست و پنج سال خدمت نیست- ایران هیچ قانونش خوب نباشه، اما این یکی قانونش به نظر من جای بحث نداره!!:دی - بلکه باید دقیقا" تا شصت و پنج سالگی یه بند کار کرد تا بعد از اون اگر جونی مونده بود برای زندگی، از امکانات و حقوق بازنشستگی استفاده کرد، همچین هولی افتاده به جونم که بیا و ببین!
همش دارم فکر می کنم؛ "کی می تونه تا شصت و پنج سالگی کله سحر از خواب بیدار بشه و با دل و جون هم کار کنه!!؟؟"
حالا نه که الانه من می خوام کار کنم و قراره بعد از شصت و پنج سالگی هم زندگی کنم! و البته حالا اگر هم بخوام تا اون زمان کار کنم و شانسی زنده هم موندم، اون پول کفاف ِ حرص من توی پس انداز کردن رو می ده!!
اینروزها درگیر بررسی اوضاع و شرایط موجودِ اینجا هستم برای تصمیم نهایی گرفتن! پیدا کردن گزینه های پر درآمد و جمع بندی اونها از هر لحاظ یه طرف، فهمیدن موضوع بازنشستگی اینجا یه طرف ِ دیگه!
راستش از وقتی فهمیدم بازنشستگی اینجا برای خانوم ها مثل ایران با بیست و پنج سال خدمت نیست- ایران هیچ قانونش خوب نباشه، اما این یکی قانونش به نظر من جای بحث نداره!!:دی - بلکه باید دقیقا" تا شصت و پنج سالگی یه بند کار کرد تا بعد از اون اگر جونی مونده بود برای زندگی، از امکانات و حقوق بازنشستگی استفاده کرد، همچین هولی افتاده به جونم که بیا و ببین!
همش دارم فکر می کنم؛ "کی می تونه تا شصت و پنج سالگی کله سحر از خواب بیدار بشه و با دل و جون هم کار کنه!!؟؟"
حالا نه که الانه من می خوام کار کنم و قراره بعد از شصت و پنج سالگی هم زندگی کنم! و البته حالا اگر هم بخوام تا اون زمان کار کنم و شانسی زنده هم موندم، اون پول کفاف ِ حرص من توی پس انداز کردن رو می ده!!
شاید این هیچ خوب نباشه که ذهن من مرتب به آینده دور پرتاب میشه و سعی می کنم برنامه ریزی این روزها فردا رو هم تحت تاثیر قرار بده اما به عقیده من اون آینده دور از حالا خیلی مهمتر هست، حتی اگر هیچ وقت نیاد!!
به هر حال اگه دیدید زیاد از پول و مادیات و زرق و برق زندگی و البته خواسته های جاه طلبانه معنوی حرف می زنم، برای اینه که دارم بین خواسته های مادی و معنویم تعادل ایجاد می کنم!
حالا کدومش بیشتر بهم میاد؟!:دی
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
55- هفتهء گل و بلبل!
+ خدا رو شکر من و هیس، زن و شوهری استعداد بسیار زیادی توی مریض شدن و چشم زدن خودمون داریم! یعنی کافیه الآن من جلوی آینه قدم رویی کنم و یه کم از سر و صورت و هیکل و سُر و مُر و گندگیم تعریف کنم! یعنی به شب نرسیده دراز به دراز میوفتم و از فرداش هم باید دنبال دوا درمون جوشهای صورت و ورم دور چشم و رژیمی باشم که قلنبه سلنبه هایی که از شب قبل همینطور از گوشه کنار هیکلم زده بیرون، روبه راه کنم!
هیس هم که بدتر از من! کافیه دو تا فیگور بگیره و هی قد و بالاش رو به رخ من و آینه بکشه و فین فین کردنه من رو به باد تمسخر بگیره، اگه کسی فکر کنه تا یک ساعت بعدش هیس هنوز روی مبل لم داده و داره پسته می خوره و کانال های تلویزیون رو عوض می کنه و هنوز به فین فین ِ من می خنده، مدیون من و خودشه!!
یعنی خدا به من و هیس نفری یه جفت چشم ِ شهلایی داده که همچین روی خودمون دو تا، شور هست که دیگه من یکی جرات نمی کنم حتی خیال کنم روبراه هستم!
وسط بگیر ببنده آنفلانزای من بود که یهویی هیس به خاطر نه یک مشت دلار که فقط یه قلپ! آب ِ سیب، راهیه بیمارستان شد! توی چند ساعت همچین اعصابی از من س..س شد که منی که توی اینطور شرایط امکان نداره اشکم سرازیر بشه، اشکی میریختم که بیا و ببین! یعنی اون وسط همه باید هیس رو ول می کردن میومدن من رو آروم می کردن!!
نمی بخشمتون اگه یه وقت فکر کنید این گریه زاری ها به خاطر هیس بوده!! یعنی از اون اولش که هیس حالش بد شد من داشتم به هوای خودم و اینکه حالا اگه حالش بدتر بشه من با ندونستن زبان چه خاکی باید به سر کنم، اشک می ریختم تا اون آخرش که روی تختمون دراز کشیده بود و مثلا" براش خاطره می گفتم که شاید داروهایی که تزریق کرده بودن اثر کنه و بتونه بخوابه! !
در حال حاضر هم من خوبم، هم هیس و البته تا یه مدت طولانی مصرف آبمیوه رو توی خونمون ممنوع کردم!
+ برادر محترم به آقای هیس:" هیس جان! برات اینجا، یه گالن آب ِ سیب گذاشتم کنار!!"
+ یعنی این هفته اتفاق غیرمنتظره هست که از در و دیوار می باره! این چند روز، دل خودم رو مرتب می ذارم کنار دل ِ ساقی و نگرانتر می شم! فقط دعا می کنم سعید سالم برگرده.
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
54- آنفلانزای جک و جونوری!
من از بچه گی با اینکه ریزاندام نبودم اما در کل بنیه ضعیفی داشتم تا جایی که کافی بود یکی توی یه جای شهر یه شمعی فوت می کرد یا پشت تلفن فوت فوت بازیش گل می کرد، من اینور شهر همچین عطسه ای می کردم و سرمایی می خوردم که بیا و ببین! در کل من به آقای پدر رفتم! اون هم مثل من از 6 ماه پاییز و زمستون، یه ماه از بهار و یه ماه هم از تابستون قرض می گیره و سرماخورده است!
امسال با توجه به اینکه اینجا به جای شش ماه سرما، یازده ماه سرما هست، من به محض اینکه پام اینجا رسید بدون معطلی واکسن آنفلانزا زدم که مثلا" سرما خوردگی رو غافلگیر کنم، غافل از اینکه امسال علاوه بر اون همه جک و جونورهایی که هر ساله آنفلانزاشون رو مثل بقیه مزایاشون اعم از گوشت و لبنیات و شیر و کود!! تقدیم ما می کردن، خوک محترم هم عرض اندامی کرده و از سر ِ چشم و همچشمی با بقیه حیوانات، عطسه ای کرده و ویروسی ول کرده و حالا بیا و ببین!
یک هفته پیش، همون آقای لهستانی که معرف حضورتون هستن!! یهو آنفلانزا گرفتن و رنگ و رویی به هم زدن و بعد هم یهو نیومدن! من هم که کلا" حساس و البته داری یک ذهن کاملا" فعال!! با توجه به اوضاعی که اون بنده خدا روز آخر اومدنش به کلاس داشت، سریع نتیجه گیری کردم که " آنفلانزای خوکی گرفته!!" .درگیر نتیجه گیری ها بودم که یهو حس کردم حالم خوب نیست. یه چند روزی نرفتم کلاس! یعنی توی اون چند روز من بیشتر از اینکه از ضعف آنفلانزا حالم بد باشه، از ترس این جناب ِ خوک حالم بد بود!
وقتی چند روزی گذشت و دیدم هنوز زنده ام!! نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت به ادامه دوران نقاهتم فکر کردم!
اما انگار این آنفلانزایی که من گرفتم یه آنفلانزای معمولی نیست چون این چند روز وضعیت جسمی من به صورت یک نمودار ِ سینوسی متناوبا" یا مناسبه یا غیر مناسب! کلاسمون هم که خدا بده برکت! هر روزی که من اونجا هستم، یکی بالاخره پیدا میشه که یه عطسه ای بکنه و با این کارش نرفتن من به کلاس فردا رو تضمین کنه!
در حال حاضر دو تا موضوع هست که باید برام روشن بشه! اول اینکه این آنفلانزایی که من گرفتم مالِ کدوم جک و جونور هست!؟ و دوم اینکه، اگر اوضاع بخواد به همین منوال ادامه داشته باشه، چند سال طول می کشه که دوره شش ماههء کلاسِ من تموم بشه؟!
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
53- یادآوری ِ ذهنی!
من کلا" از اون دسته از آدم هایی که بدون هیچ مقدمه ای تصمیم می گیرن یهو با آدم صمیمی بشن، فراری ام! به عقیده من برای هر صمیمیتی زمان لازمه و افکار مشترک! و هر چیزی خارج از این دو به نظرم غیرعادی میاد! به همین دلیل هم هست که تعداد دوستانی که دارم از انگشتای دو تا دستم هم کمتره!
البته منظورم از دوست کسانی هست که با توجه به نزدیک شدن ِ سال ِ 2010!! رفیق سولاریوم و گیریل هم، باشیم! و الا کسانی که همینطوری با هم سلام علیکی داریم و سالی، ماهی، اگه وقت بشه یادی از هم بکنیم که زیاد دارم! البته دوستان وبلاگنویس شامل این بحث نمی شن!
هیچوقت برای من، ارتباط برقرار کردن از نوع نزدیکش کار دشواری نبوده اما خودم سعی کردم اینکار رو دشوار کنم! من بر این باور هستم، زمانی که من تصمیم می گیرم وقتم رو در کنار کسی بگذرونم، اون شخص باید در دیدگاهها و افکار و البته اهدافش تا حد زیادی فرد ِ با ثباتی باشه.
از دید من برای تداوم یک ارتباط جدای از صرف وقت و انرژی زیاد باید نگاه بازی داشت. و البته این تداوم تنها از راه ارتباطی دو جانبه و تلاشی دو طرفه به دست میاد! هر ارتباطی در ابتدا شکننده هست و دو طرف باید مراقب خیلی از رفتارهاشون باشن! البته هر کس روشی داره و روش من میشه گفت یه روش باز هست! یعنی راحت برخورد می کنم که طرف مقابلم احساس آرامش کنه و بعد سنجش شروع میشه! ابدا" سعی نمی کنم از راه سیاست برای شناخت وارد بشم اما سعی می کنم خوب ببینم و خوب بشنوم! و کافیه تعداد اشتباهات طرف مقابلم بیشتر از حد نسابی باشه که تعیین کردم! خیلی راحت همه چیز رو تموم می کنم!
به عقیده من هر نوع ارتباطی صرفا" نباید تنها یه ارتباط باشه بلکه باید هدفی رو پیگیر باشه!
این ها رو نوشتم که به خودم یادآور بشم که چیزی در من تغییر نکرده حتی با توجه به تغییر محیط و ارتباط ها!
۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
52- خوشگلی ِ با دلیل!
کارت هایی که ما برای جشن عروسیمون بین مهمانان پخش کردیم دو دسته بود! برای مهمانان ایرانی کارتهای ساده ای که من از ایران آورده بودم در نظر گرفته بودیم و برای مهمانان آلمانی، کارتهایی که من و هیس درست کرده بودیم و روی کارت همین عکسی بود که چند پست پایین تر گذاشتم!
یکی از دوستام قراره به زودی با یه آقای آلمانی ازدواج کنه! دوست من که ایران تشریف داره اما برای نامزدش که اینجا هست و چند تا شهر اونطرف تر از ما زندگی می کنه، کارت عروسی فرستاده بودم که هم با عروسی های ایرانی آشنا بشه و هم اینکه قبل از آمدن دوستم به آلمان، باب آشنایی من و هیس با نامزدش باز بشه.
قرار بر آمدن این آقا به عروسیمون بود و روز عروسی هم چشم من به در خشک شد و با هر آلمانی هم که سلام و علیک می کردم اول حساب رو به این می ذاشتم که، میشاییل هست که عجیب با عکس هاش فرق می کنه!! خلاصه که اون شب، نامزد دوستمون به عروسی ما نرسید و پیامی هم که در اون از عدم حضورش عذرخواهی کرده بود، به ما نرسید.
چند روز پیش دوستم تماس گرفته و احوال پرسی و تبریک برای ازدواج مجدد!! و دوباره عذرخواهی از نیامدن نامزدش که گویا هتلی برای اون شب پیدا نکرده بود و ... یهو برگشته می گه:" میشائیل خیلی از تو خوشش اومده! از وقتی این عکس ِ روی کارت عروسیتون رو دیده، هی از من می پرسه:" همه دخترای ایرانی انقدر خوشگلن؟!" منم بهش گفتم:" نه بابا!! این دوست ِ من انقدر خوشگله!!"
من هم کلا" نه که زیاد اهل تعارف و این حرفا نیستم نه گذاشتم و نه برداشتم به دوستم گفتم:" چرا دروغ گفتی؟؟! این بنده خدا فکر می کنه عروس های ایرانی، مثل عروس های اینجا از حموم یه راست می رن وسط مهمون ها!! حالا کاری ندارم که من پارسال هم یه آرایش اروپایی داشتم و چهره ام تغییر نکرده بود اما به میشاییل بگو:
اون عکس مال پارسال هست و به قول هیس، اگر با یه آرایشگاه رفتن هشتصد هزار تومنی و یه لباس عروس یک میلیون و ششصد هزار تومنی و عکاس چهارمیلیون و هشتصدهزار تومنی قرار بود انقدر خوشگل نشم که دیگه هیچی!!"
این رو گفتم که هم تشکری کرده باشم برای لطف همه اونهایی که ابراز لطف کرده بودن و هم اینکه خاطر نشان کنم که، خوشگل نبودن ِ امسال با توجه به نداشتن عکاس و آرایشگاه، بی دلیل نبوده!!:دی
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
51- سفارت انگلیس همان اتوبوس!؟
من کاری به سیاست دولت بریتانیا ندارم! در مورد درست یا غلط بودن سیاست هاش هم نمی خوام صحبت کنم، فقط انگار حکایت سفارت بریتانیا هم درست شده مثل حکایت فوتبال و اتوبوس های شرکت واحد اتوبوسرانی!
دیدید وقتی مردم ایران!! می رن استادیوم آزادی برای دیدن فوتبال، چه تیمشون ببره چه ببازه شیشه ها و صندلی های اتوبوس ها در امان نیستن؟! حالا شده حکایت سفارت بریتانیا!!
دولت ایران چه خوشحال باشه و چه ناراحت! چه موضوع روز ربطی به انگلیس داشته باشه و چه نه، چه مداخله ای صورت گرفته باشه چه نه، همیشه یه عده ای رو داره که بریزتشون جلوی سفارت انگلیس!
اشتراک در:
پستها (Atom)




