سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

66- بعد از عاشورا به همرا سد شکن!!

این روزها مدام به این فکر می کنم که بعد از این چی میشه! و تنها چیزی که توی ذهن ام پر رنگ تر میشه، تاریکی هست! دیشب من و هیس در مورد این موضوع بحث می کردیم که:" حالا نفر اول مملکت! هیچی نفهم! مگه این آدم چهار تا مشاور نداره بغل دستش که راهنماییش کنن؟" ما آدم های معمولی که دغدغه های معمولی هم داریم، برای هر تصمیم چند تا مشاوره می گیریم و مشورت می کنیم اونوقت یه آدم با این جایگاه... ! موضوع اینه که اینطور هم داره خودش رو به نابودی می کشه که خواست همهء ماست، و هم جوانهای مملکت رو داره فنا می کنه! من واقعا نمی تونم درک کنم که چرا تا این حد بی فکر!

+ من نمی دونم این اطلاعات تا چه حد درسته اما بد نیست داشته های خودتون رو با داشته.های ر.هبر مقایسه کنید! هر چند که از این جیب به اون جیبه!

+ من نتونستم در مقابل دیدن این فیلم اشک نریزم! دیدنش رو بهتون توصیه نمی کنم!

+این هم اسمش رو نبرها برای عبور!! اینها رو با برادر محترم در ایران چک کردم. امیدوارم برای شما هم باز بشن!
+  و  +  و +  و  +  و  +

یکشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

65- کشتار ِ اینها!

همیشه از استرس بیزار بودم و البته کل زندگیم هم به داشتن استرس اون هم نوع شدیدش گذشته! البته استرس داشتن من نه از چهره ام معلوم میشه و نه میشه از رفتارم چیزی فهمید! در کل از اون دسته از آدم هایی هستم که خوب حفظ ظاهر می کنن! و این حفظ ظاهر کردن باعث شده که بر اثر فشردن زیاد دندان ها به هم در حین استرس، فک مبارک کارآیی های خودش رو از دست بده و گاهی اوقات قفل بشه و یه جماعتی از شنیدین صدای ِ گرمم بی نصیب بمونن! حالا کاری ندارم که شب به شب باید با یه قالب توی دهن بخوابم و مدام حواسم باشه که یه وقتی حشره ای، جونوری چیزی سر از دهن مبارک اینجانب در نیاره!
تصمیم ندارم بحثی رو شروع کنم و یا ماجرایی رو بازگو کنم، فقط اینکه، امروز از صبح آنچنان دچار استرسی بودم که پنج ماه تحت درمان بودن کامل به باد رفت. امروز رسما فک مبارک س.ر.و.ی.س شد و در حال حاضر یک ساعتی هست که من دست به فک، روی مبل ولو شدم و سعی می کنم طوری ماساژش بدم که حداقل بشه باهاش چهار کلام حرف زد!
اخبار امروز واقعا هولناک بود! هیچ چیز نمیشه گفت. حتی نمیشه به چیزی فکر کرد. من... ترسیده ام. درست مثل روزی که یکی از همین ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت.ی ها دست مامان رو شکست! من امروز درست مثل همون روز ترسیدم. و قفل شدن فک ِ من در مقابل کشتار ِ بزرگ ِ اینها درست در چنین روزی، اتفاق کوچکی هست!

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

64- بازی وبلاگی!

اینروزها بازی ای بین بچه های وبلاگنویس مد شده که باید پنج مورد از اخلاقیات گل و بلبل رو نام برد. وقتی توی وبلاگ ها سرک می کشیدم و خصوصیات رو می خوندم، می دیدم عجیب من همه خصوصیات رو دارا هستم! چیزی نیست که من نخونده باشم و در من وجود نداشته باشه! به دعوت دو تا از دوستان عزیزم زیگزاگ و چغاله بادوم این بازی رو انجام می دم. با اینکه سخته انتخاب کردن از میون این همه اخلاقیات خوب!! اما انگار چاره ای نیست!
1- بارزترین خصوصیت من، منطقی بودن عجیب ِ من هست! نمی خوام بگم آدم احساساتی و رمانتیکی نیستم، اما زمانی که قرار بر گرفتن تصمیمی باشه، امکان نداره روی جوانب عاطفی تصمیمم فکر کنم!
2- از اون دسته از آدم ها وسواسی هستم که باید همه چیز در اطرافم فوق العاده مرتب باشه، اما این دلیل نمیشه که بعضی اوقات شلخته نباشم و جوراب ِ نازک مچی ام رو از توی هیچ کدوم از کشوهای لباسهام پیدا نکنم و مجبور بشم بدون جوراب تشریفم روببرم مهمونی! درست مثل همین دیشب!!
3- وقتی عصبانی می شم، دیگه عصبانی شدم و خدا به داد کسی که در اون زمان دم دستم هست، برسه! دو حالت داره، یا سکوت مطلق می شم یا فریاد ِ گوشخراش! در هر دو حالت هم خودم بیشتر از کسی که دم دستم هست اذیت میشم.
4- وقتی از لحاظ روحی خیلی اذیت بشم، فقط کافیه بخوابم! از خواب که بیدار بشم، همه چیز رو برای خودم حل شده می دونم و خیلی راحت تصمیم تازه ای می گیرم!
5- همیشه خدا در حال عذاب وجدان هستم! اونهم به خاطر خوردن! یعنی امکان نداره من یه لیوان آب بخورم و به این فکر نکنم که الان این یه لیوان آب که قلنبه شده، از کجای هیکلم می زنه بیرون!؟ نه اینکه پرخور باشم، نه! اما عجیب استعدادی دارم توی چاق شدن! یعنی نفس کشیدن هام هم باید روی حساب کتاب باشه که نکنه چاق بشم! همین باعث میشه که در همه حال، فکر وزنم باشم!! حتی بیشتر از فکر کردن به اهدافم!!:دی
چون احتمالا" همه دوستان وبلاگ نویس توی این بازی شرکت کردن و من آخرین نفر بودم، بهتر دیدم که از کسی اسم نبرم! هر کس این بازی رو انجام نداده از طرف من دعوت هست!

+ هیچ چیز به اندازه هدیه گرفتن ِ این کتاب اون هم به زبان آلمانی، نمی تونست من رو این همه خوشحال کنه.

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

63- اندر بی استعدادی چشم!

همیشه برای من پیدا کردن استعدادهای خفته در وجودم، که ماشاااله اونقدر زیاد هستن که خودم یه عمره انگشت حیرت به دندون دارم!!، انقدر جذاب بوده که شاید کل عمرم به همین موضوع اختصاص پیدا کرده!!
حالا فکرش رو بکنید یهو بری توی وبلاگ یکی از دوستان - سلام نسرین جان. خوبی؟- و ببینی در مورد یکی از استعدادهات نوشته و تبلیغ هم کرده! خوب توی نگاه اول انقدر جذاب هست که از فرط ذوق مرگی، براش یه کامنت چهار، پنج خطی می نویسی و بعد هم کلی خنده ات می گیره که، عجب فرصت طلبی هست این نسرین و عجب چشمی داری تو و به به و چه چه!
اما همه این ذوق مرگی فقط دو دقیقه طول می کشد و به محض اینکه یادت می افتد که خانواده همسر محترم از یه طریق هایی که ابدا" فکرش را هم نمی کردی راه پیدا کرده اند به وبلاگ ات و احتمالا" وبلاگ های دوستان را هم نظری می اندازند و احتمالا" تا حالا در مورد کشف این استعداد آخرت هم بوهایی برده اند، خنده از لبت می رود و می نشینی فکر می کنی که حالا چه کنی با این موضوع!؟!
آن هم با توجه به اینکه خانواده آقای هیس خانواده حادثه خیزی هستند و دست این شش ماهء ایران را از پشت بسته اند با این همه اتفاق عجیب و غریب، اگر تا حالا دلیل پیدا نکرده بودند برای رخ داد ِ مسائل، حالا احتمالا" اگر حتی کسی اشتهایش کم یا زیاد هم شود می اندازند گردن اینجانب! البته گردن من که نه! گردن چشم های شهلایی زیبایم!:دی
به هر حال که همین کافی بود که یک صبح تا شب وقت بگذارم برای اینکه راه حلی پیدا کنم برای خنثی کردن ِ این پست ِ خودم! به هر حال که من از همین تریبون اعلام می کنم:" چشمای من همچین استعدادی هم ندارند که نسرین این همه بزرگش می کند!!:دی
دلیلش هم این است که دیروز برفی آمد که بیا و ببین! "
قبول نداری؟!
سندش موجوده!!









پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

62- ابروی کور شده!

هیچ چیز برای یه خانوم بدتر از این نیست که با دستای خودش بزنه چشم و چال خودش رو در بیاره!!
دو هفته ای دست به ابروهای محترم نزده بودم که به اصطلاح پر بشه و یه مدل تازه ای بهش بدم و یه تنوعی توی چهره ام ایجاد کنم! امروز این کار رو کردم اما نمی دونم چرا به جای تنوع، تهوع ایجاد شد!!
در حال حاضر چشم راست محترم و چشم چپ محترم، هر کدوم برای یه منطقه جغرافیایی هستن! چشم راست به واسطه ابروی رو هوا رفته اش، شده کشیده! و چشم چپ به واسطه ابروی صافش، شده گرد! هیچ جوره هم نمیشه که درست بشه!
 از شانس بسیار نجومی بنده، توی این هفتهء جدید هم، دو تا مهمونی دعوتم و احتمالا" مجبورم مدام با چهره متعجب، نظاره گر ِ حضار باشم که نکنه کسی بفهمه موضوع چیه!!

چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

61- امری باشه!؟

+ اگر الآن فکر کردید ما از در که می ریم بیرون تا کمر توی برف گیر می کنیم، باید بگم که سخت در اشتباهید!! یعنی خدا این یک جفت چشم رو از من نگیره که روی خودم و آب و هوا دقیقا" برعکس جواب می ده!! رو شما ها رو نمی دونم والا!! اما گفته باشم، کسی اگه کاری چیزی داره که می خواد برعکس جواب بده!!، مثلا" زشته می خواد خوشگل بشه!! چاقه می خواد لاغر بشه! بی سر و زبونه می خواد خوش سر و زبون بشه! از ادامه رابطه اش با دوست پسرش، شوهرش، دوست دخترش، خانومش وامونده و می خواد همه چیز مثل روزهای خوش اول بشه!! و خلاصه هر کاری باشه، عنوان کنه، من دریغ نمی کنم!!
من برای عکس ها بی تقصیرم! گویا مشکل از هاست بوده!
+ و +

+ برگردوندن اعتماد به نفس به من، دشوارترین ِ کارهاست که تا حالا تنها کسی که تونسته این مهم رو انجام بده خودم بودم! خوشحالم که از حالا به بعد می تونم با خیال راحت توی آغوش ات جا بگیرم و مطمئن باشم که تو از پسش بر میای!

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

60- برف... سُرخوردن!

بالاخره اینجا هم برف شروع به باریدن مداوم کرد! یعنی از همین حالا دیگه من باید با نذر و نیاز برم بیرون تا بلکه سالم برگردم خونه! تنها دلیلش هم این هست که، استعداد عجیبی توی سُر خوردن دارم! یعنی کافیه من حس کنم زمین یه کم سُر هست، همین کافیه برای تضمین چندین مرتبه رو هوا رفتن و پخش زمین شدن! بعد کلا" نه که من وقتی سُر بخورم دیگه هیچ جوره نمی تونم خودم رو کنترل کنم و در حین سر خوردن تا زمین خوردن به جای اینکه سعی کنم دستاویزی، آدمی، دیواری، هوایی چیزی پیدا کنم برای نگه داشتن ِ خودم، خودم رو آماده می کنم که بعد از با زمین یکی شدن، با جماعت تماشاچی همراه بشم و هرهر به خودم بخندم!
کیفیت پایین عکس ها بدلیل گرفتن از پشت شیشه هست نه وجود مه!! کی بود گفت:" چه شیشهء کثیفی؟!":دی
+ و +