اثرات آنفلانزای ِ جک و جونوری هنوز همینطور از سر و روی من میباره و بنده با پرویی تمام سعی می کنم اصلا" به روی خودم نیارم که هی تب می کنم و هی لرز! البته این بی عاری چند دلیل داره! اول اینکه مامان ِ محترمه برگشتن ایران و کسی اینجا نیست که نازم رو بکشه و هی بهم برسه! و دوم اینکه انقدر درس عقب افتاده دارم که ابدا" وقت ندارم به مریضی و حاشیه اش فکر کنم!
همیشه سخت ترین قسمت زندگی هماهنگی بین اهداف و امکانات هست و البته این موضوع برای کسانی دشوارتر میشه که هم خر رو بخوان هم خرما رو! یعنی هم علم بخوان هم ثروت!! روی مستقیم صحبت با خودمه!!
استقلال مالی داشتن همیشه برای من اون هم با علاقه زیادی که به پول و پس انداز دارم، عجیب لازم بوده و هست!! و البته استقلال مالی جز با داشتن شغل و درآمد به دست نمیاد! حالا در نظر بگیرید این با برنامه ریزی من برای آینده و البته هدفی که دارم تا حد زیادی مغایر هست! چون راهی که من دارم همچین درآمد زا نیست که بشه روش حساب کرد! حداقل تا زمانی که مثلا" یه شانسی بیارم در حد نویسنده مجموعه داستان های " هری پاتر!! " که اونم نه من انقدر شانس بی در و پیکری می تونم داشته باشم، نه ذهن ام اونقدر می تونه غیرواقعی پرداز باشه!!
اینروزها درگیر بررسی اوضاع و شرایط موجودِ اینجا هستم برای تصمیم نهایی گرفتن! پیدا کردن گزینه های پر درآمد و جمع بندی اونها از هر لحاظ یه طرف، فهمیدن موضوع بازنشستگی اینجا یه طرف ِ دیگه!
راستش از وقتی فهمیدم بازنشستگی اینجا برای خانوم ها مثل ایران با بیست و پنج سال خدمت نیست- ایران هیچ قانونش خوب نباشه، اما این یکی قانونش به نظر من جای بحث نداره!!:دی - بلکه باید دقیقا" تا شصت و پنج سالگی یه بند کار کرد تا بعد از اون اگر جونی مونده بود برای زندگی، از امکانات و حقوق بازنشستگی استفاده کرد، همچین هولی افتاده به جونم که بیا و ببین!
همش دارم فکر می کنم؛ "کی می تونه تا شصت و پنج سالگی کله سحر از خواب بیدار بشه و با دل و جون هم کار کنه!!؟؟"
حالا نه که الانه من می خوام کار کنم و قراره بعد از شصت و پنج سالگی هم زندگی کنم! و البته حالا اگر هم بخوام تا اون زمان کار کنم و شانسی زنده هم موندم، اون پول کفاف ِ حرص من توی پس انداز کردن رو می ده!!
اینروزها درگیر بررسی اوضاع و شرایط موجودِ اینجا هستم برای تصمیم نهایی گرفتن! پیدا کردن گزینه های پر درآمد و جمع بندی اونها از هر لحاظ یه طرف، فهمیدن موضوع بازنشستگی اینجا یه طرف ِ دیگه!
راستش از وقتی فهمیدم بازنشستگی اینجا برای خانوم ها مثل ایران با بیست و پنج سال خدمت نیست- ایران هیچ قانونش خوب نباشه، اما این یکی قانونش به نظر من جای بحث نداره!!:دی - بلکه باید دقیقا" تا شصت و پنج سالگی یه بند کار کرد تا بعد از اون اگر جونی مونده بود برای زندگی، از امکانات و حقوق بازنشستگی استفاده کرد، همچین هولی افتاده به جونم که بیا و ببین!
همش دارم فکر می کنم؛ "کی می تونه تا شصت و پنج سالگی کله سحر از خواب بیدار بشه و با دل و جون هم کار کنه!!؟؟"
حالا نه که الانه من می خوام کار کنم و قراره بعد از شصت و پنج سالگی هم زندگی کنم! و البته حالا اگر هم بخوام تا اون زمان کار کنم و شانسی زنده هم موندم، اون پول کفاف ِ حرص من توی پس انداز کردن رو می ده!!
شاید این هیچ خوب نباشه که ذهن من مرتب به آینده دور پرتاب میشه و سعی می کنم برنامه ریزی این روزها فردا رو هم تحت تاثیر قرار بده اما به عقیده من اون آینده دور از حالا خیلی مهمتر هست، حتی اگر هیچ وقت نیاد!!
به هر حال اگه دیدید زیاد از پول و مادیات و زرق و برق زندگی و البته خواسته های جاه طلبانه معنوی حرف می زنم، برای اینه که دارم بین خواسته های مادی و معنویم تعادل ایجاد می کنم!
حالا کدومش بیشتر بهم میاد؟!:دی