۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

24- بگیر، ببند ِ روحی!!

دیدید بعضی وقتا بی حوصلگی اجازه نمی ده حتی آدم جم بخوره؟ حال و احوال این روزهای من هم دقیقا" همینطور هست! یعنی اگه بیان جلوم کتاب هام رو هم ریز ریز کنن، عمرا من از جام تکون بخورم یا حتی این زحمت رو به خودم بدم که منعشون کنم! البته موضوع کتاب ها رو زیادی جدی نگیرید! مثال بود! با همه این اوضاع هم مهمون بازیم به راه هست و هم کنسرت رفتن ام! تنها چیزی که به راه نبود وب نویسی بود که عجیب مدام جلوی چشمم بود! در مورد وبنویسی دقیقا شرایطی پیش اومده بود که همیشه ازش فراری هستم! یعنی به صورت وظیفه درآمدن که این می تونه خیلی عذاب آور باشه! لذت بردن از نوشتن اگر حس وظیفه داشتن برای نوشتن درگیرش بشه می تونه به نوعی عذاب آور باشه. به هر حال، حال و روز این روزهای من درست مثل حال و روز کسانی هست که یا باردارن!! و یا گیر کردن وسط فصل بهار! در مورد موضوع اول، با توجه به سابقه تیره و تاری که من و آقای هیس به صورت مشترک داریم!! میشد یه شک هایی کرد که البته به کل منتفی شد! اما خوب در مورد موضوع دوم ... !
یعنی این روزها معلوم نیست سرده، گرمه!! آفتابیه! بارونیه! بهاره! زمستونه ! من که موندم در چگونگی آب و هوای اینجا! یعنی تو بگو به اندازه نیم ساعت اگه ثبات داشته باشه! امروز هم که خدا رو شکر خورشید اون بالا یه ریز برامون دست تکون می ده! به هر حال که، وقتی دارید برای ثبات فکری و موضعی ِ دولتمردامون دعا می کنید؛ آب و هوای اینجا یادتون نره!
شنبه بعد از ظهر در حالی که من و هیس سبز پوش بودیم و خواهر شوهر محترم هم بنا به گفته خودشون کاملا اتفاقی سبز پوشیده بودن!! راهی کنسرت آقای شجریان شدیم! البته قبلش تشریفمون رو بردیم یه رستوران ایرانی و بسی مشعوف شدیم از دیدن عده زیادی ایرانی که همه اومده بودن کوبیده بخورن! و البته همه هم میخواستن برن کنسرت! البته لازم به توضیح هست که !!، بنده چون نمی تونم گوشت قرمز بخورم ، برای عرض ادب به جوجه کباب اونجا رفته بودم!! بعد از صرف غذا راهی مکان کنسرت شدیم که اونجا با خیل جمعیت و البته فک و فامیل آقای هیس روبرو شدیم! به محض ورود نگاه همه، جور عجیبی رومون متمرکز شد! که بعد از یه دور چشم گردوندن علت رو فهمیدم! برخلاف تصور من و هیس، غیر از ما فقط سه- چهار نفر دیگه سبز پوش بودن و چند نفری هم دستبند سبز بسته بودن و یکی دو نفر هم شال سبز داشتن! و البته نه که سبز ِ من عجیب سبز بود!! خیلی تو چشم میومد! در کل کنسرت خوبی بود و البته می تونست بهتر باشه! شاید اگر کمی بیشتر روی انتخاب شعرهای اجرایی کار می کردن کنسرت بی نظیری می شد. اما در کل اجرای خوبی بود! مخصوصا اجرای دف آقای رضایی نیا که چرت بعضی ها پاره می کرد!
+ توی این اوضاع هاگیر و واگیر روحی- فکری ِ من!! شروع شدن کلاس زبان، هم نعمته و هم عذاب!!

۱۲ نظر:

سانی گفت...

یه تیکه از اون رنگ سبز رو این جا می ذاشتی ببینم چقدر سبز بودی؟ :دییییی
جوجه کباب هم نوش جان.
لزومی هم نداره زیاد به فکر وبلاگت باشی هر وقت فرصتی بود بیا برای ما هم بنویس گرچه دل من یکی که برای نوشته هات تنگ میشه ولی نمیخوام به زور بیای آپ کنی
مراقب خودت باش و زبانتم خوب بخون :*

نسرین گفت...

خب تو هم برای اینکه عشق به نوشتنت تبدیل به یه وظیفه نشه مثل من برای خودت یه استراحت چند روزه تجویز کن تا تو این مدت دلت برای نوشتن تنگ بشه .
به این هوا که شکل هوای تبریزه میگن " دَلی هاوا " یعنی هوای دیوونه :ی

سعید(زیر تیغ) گفت...

چقدر بهت حسودیم شد رفتی کنسرت
به فصل سرد یه سری بزن یه هدیه ناقابل واست گذاشتم

غزلک گفت...

منم موافقم اگه وبلاگ نوشتن وظیفه بشه عذاب آوره.
اب و هوای اینجا هم دست کمی از اونجا نداره،یک ساعت آفتابه یک ساعت دیگه بارون سیل میباره!

پري ناز گفت...

نوش جان! ولي چرا به جز شما ها و يه تعداد كم ديگه سبز نپوشيده بودن؟ شجاعت اين وري ها بيشتره مثه اينكه ها!

حامد گفت...

بهم نمیومد؟ کی؟ کجا؟
مگه منو میشناسین یا دیدید؟

روزانه های یک دوشیزه گفت...

من دلم کنسرت شجریان می خواد

و کلاس زبان منم بد موقعی داره شروع میشه :(

روشنک گفت...

آب و هوای تبریز مام مثل اونجاس یه دیقه ابریه سه دیقه بارونیه باز چند دیقه هیچی نیست کلن گرد و خاکه و باز دوباره بارونیه.پس نتیجه می‌گیریم ما هم واسه خودمون یه پا آلمانیم
چقدر دلمان کنسرت خواست از نوع سبزش ترجیحن
سبز عجیب چه رنگی می‌شه دقیقن؟

هاD گفت...

مگه سبز فسفری پوشیده بودین ؟

تارا میرکا گفت...

من از شنبه دقیقا همین مدلی که توصیف کردی بودم... امروز اما بهترم...

dina گفت...

سلام. وقتی حوصله نداری، نداری! دیگه دلیل نمیخواد! هی خدا! هیییییییییی

گلابتون گفت...

چرا نمیتونی گوشت قرمز بخوری نازنین ؟!!! دوست نداری ؟!!! یعنی واقعا کسی هست کوبیده دوس نداشته باشه ؟!!!!
یک عدد گلابتون شکمو !